محصول مشترک
دیروز که از سر کار داشتم می رفتم خونه همش به این فکر میکردم که شام چی درست کنم اما چیزی به مغزم خطور نکرد رسیدم دم خونه مامانم و سارینا رو گرفتم به سوی خانه خودمان حرکت کردم بازم به این فکر میکردم که چی درست کنم خلاصه با کمک همسر به این نتیجه رسیدم که رشته پلو درست کنم با گوشت قلقلی
ساعت 30/6 بود لباسامو عوض کردم یه سر و سامونی هم به سارینا گلی دادم یه کم شیر خورد خلاصه سرحال شد گذاشتمش تو روروک و با هم رفتیم تو آشپزخانه من شروع کردم به درست کردن اولش سارینا با عروسکش داشت بازی می کرد و آواز میخوند منم همراهیش میکردم و شعر میخوندم و میخندید و منم ذوق و غش و ضعف
یکم که کارا داشت پیش میرفت حوصله دختر گلی سر رفت و هی دستاشو باز میکرد که من بغلش کنم منم هی یه سبد و یه کاسه میدادم دستش اونم یکم نگاهش میکرد یه کم میکوبیدش و باهاش آواز میخوند دوبار پرتاب میشد سمت من و دوبار دستاش میرفت بالا ،هرچی ظرف پلاستیکی داشتم دادم دستش یه کم بغلش میکردم و میرفتیم یه دور میزدیم دوباره مگذاشتمش تو روروک و ادامه ماجرا خلاصه من و سارینا گلی با هم یه شام خوشمزه درست کردیم بیا و ببین
دیگه دارم آشپز یه دست ماهری میشم کلی غذا بلدم با یه دست درست کنم .gif)


محصول مشترک 












